یا حضرت مولانا

متن مرتبط با «آینه و شمعدان» در سایت یا حضرت مولانا نوشته شده است

نرود یاد شما از دل ما

  • نیلوبلاگ

    بنشینم ز سحر تا سر شب که رسی بار دگر منزل ما بنویسم ز شرابین نگهت که کند گرم چنین محفل ما تو بدان یاد تو در دل باقیست که سرشتند تو را با گِل ما گر مرا یاد کنی یا نکنی نرود یاد شما از دل ما ع.ص.ساده ...

    ادامه مطلب
  • من آن خودِ عشقم

  • نیلوبلاگ

    من آن خودِ عشقم، من آن خودِ عشقم من آن خودِ عشقم، که مرا، عشق، دهد جان من آن خودِ عشقم، من آن خودِ عشقم من آن خودِ عشقم، به خدا، عشق، همینست من آن خودِ عشقم، من آن خودِ عشقم من آن خودِ عشقم، دگران، هیچ، ندانند من آن خودِ عشقم، من آن خودِ عشقم من آن خودِ عشقم، بجز، از عشق، نخوانم من آن خودِ عشقم، من آن خودِ عشقم من آن خودِ عشقم، که به دل، عشق تو، دارم من آن خودِ عشقم، من آن خودِ عشقم من آن خودِ عشقم، که به پا، خیزم و، رقصم من آن خودِ عشقم، من آن خودِ عشقم من آن خودِ عشقم، و دگر هیچ، نی اَم، من...

    ادامه مطلب
  • آیینه

  • نیلوبلاگ

    این جهان آیینه و، در آن تویی بود و هستی، معنیِ این جان تویی بلبلان را، موجبِ دستان تویی گر رسد دردی، همی درمان تویی ع.ص.ساده...

    ادامه مطلب
  • حوض نقاشی

  • نیلوبلاگ

    مرا آن روی ماهت همچو ماهی درون حوض نقاشی رها کرد نگفتی عاشقی درد بزرگیست بیا حالا ببین عشقت چه ها کرد ع.ص.ساده ...

    ادامه مطلب
  • عشق و مور

  • نیلوبلاگ

    عشق، باریکه ی موی تو، بسان نوری اخم را وا کن و، از ما سخنی گو، حوری رأفت و لطف، همین بس که مرا یک نظری فرصتی نیست، چرا اینقدر از ما دوری هر کجا روی کنم، باز تو را میبینم عیب این نیست مرا، عیب بود در کوری راه خود می روی و، راه مرا گم کردی با خودم باز بگفتم، نشود ره زوری آمدم دست تو گیرم، که دمی جان به تنم نکند، نزد خدا لطف کنی، معذوری! یادگارم ز ره عشق، همین بس که مرا نه نظر کردی و نی، حرف شنیدی صوری ژرف اندیشم و، در خود نظری خواهم کرد آدم اینگونه ندیدم، نمک، اینقد(ر) شوری! دیر شد، عمر برفت...

    ادامه مطلب
  • یا حضرت مولانا

  • نیلوبلاگ

    هشتم مهرماه روز بزرگداشت جلال الدین محمد بن شیخ بهاءالدین محمد ( مولوی ) بر دوستداران آن حضرت گرامی باد. یا حضرت مولانا، ای شاه و شَهِ دانا گر دانم و گردانی، ما را به رَهَت جانا صد نکته بگفتی تو، آسوده نخفتی تو چون دانه شکُفتی تو، رازی و شدی مانا شمس آمد و بر جانت، آتش زد و ایمانت رفتی تو به هفخانت (هفت خان اَت)، این نامه شُدَت خوانا صد نکته نوشتی تو، گویا ز بهشتی تو در شعر سرشتی تو، جانم همه مولانا ع.ص.ساده...

    ادامه مطلب